تبليغاتX
ژلاتینی


ژلاتینی

دست نوشته های یک موجود ژلاتینی

سلام.

من ژلاتینی هستم ! یک موجودِ نفهـــــــــــم !!!

آره می دونم حتما متعجب هستید از این عنوان !

اما نه، جای تعجبی نداره .

انتخاب این اسم فقط به دلیل یک فانتزی و حس نوستالژی هست که به این اسم دارم .

پس لطفا اینقدر واکنش نشون ندید و سعی نکنید کلی این اسم رو تجزیه و تحلیل کنید !

همه  در حد خودشان هم یک فیلسوف هستند و هم یک نادان .

من هم می توانم گاهی یک موجود دانا باشم و گاهی هم یک موجودِ نفهـــــم !

اما همیشه ژلاتینی بودنم ثبات دارد :)

کامنت خصوصی هم نگذارید لطفا. چون اینجا یک مکان کاملا عمومی است .

دوستدار شما ژلاتینی "یک موجودِ نفهم" [چشمک]


تاريخ جمعه 14 بهمن1390سـاعت 4:33 نويسنده موجود نفهم|

امروز احساس عجیبی دارم . اتاقی که در آن زندگی می کنم مثل همیشه درهم و برهم است . کمی احساس خفگی دارم !

از پنجره روبه خیابان، به بیرون نگاه می کنم . آقای ساعت دست هایش را برده سمت دو عدد " 9:8 " !

از پنجره نگاه می کنم به انسانها که در حال رفت و آمد هستند .

حتی من از طرز برخورد و نگاهشان به افکار و ذهنشان پی می برم !!!

بعضی از آنها سعی در مرتب و بانزاکت بودن دارند . بعضی در جلب توجه کردن مهارت دارند و بعضی هم هیچ تلاشی برای هیچ چیزی ندارند !حتی بی هدف نفس می کشند (لازم به ذکر است که انسانها انواع گوناگون و دسته های مختلفی دارند که من در اینجا فقط به 3 دسته از این انواع می پردازم .)

حتی من هم هدفی دارم ! دلم می خواهد حتی یکبار دیگر هم که شده از آن ماده ی سردِ شیرین و خوشمزه و خوش رنگ بخورم :( "منظور همان بستنی است !"

اما با این حال کلا انسان ها موجودات پر تلاش، فعال و غیر قابل پیش بینی هستند !

دلم به حالِ دسته ی سوم خیلی می سوزد ... آنها هم مثل این اتاق درهم و برهم هستند !

کلمه ای که می توانستم با آن توصیفش کنم چه بود ؟!

آهان یادم آمد ...

آشفته !

آشفتگی ...

+ عکس : امین روشن افشار

تاريخ جمعه 28 بهمن1390سـاعت 15:11 نويسنده موجود نفهم| |

گاهی نمی دانم چرا دلم به حال این ساعت می سوزد .

هی صدا می کند : تیک تاک ... تیک تاک ... تیک تاک ...

احساس می کنم بغض گلویش را گرفته و هر آن ممکن است خفه شود :(

شاید هم چیزی در گلویش گیر کرده !

مثلا ثانیه ها هِی می پرند در گلویش،خوب معلوم است که احساس خفگی می کند !

نگاهش همه اش به آدم هاست .

هی دل نگرانشان است !

تا به حال ندیدم که آبِ خوش از گلویش پایین برود ...

هر بار که کلی غصه می خورد برای آدم ها ، باتری اش تمام و خاموش می شود .

دیگر تیک تاک نمی کند ...

بغضش خاموش می شود و فقط گریه می کند :(

من دلم هیچ وقت نمی خواهد که جای ساعت باشم ...


+ عکس : امین روشن افشار


تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390سـاعت 17:24 نويسنده موجود نفهم| |

طبق عادت روزانه ام  قصد داشتم صبح زود به پارک نزدیک خانه بروم تا کمی پیاده روی کنم و هم هوای تازه ای را درون ریه های نداشته ام بفرستم !(هرچند که من نیازی به نفس کشیدن ندارم)

من کمی عجله داشتم (نمی دانم چرا!)

در راهرو با سطل زباله که اتفاقا بد جایی هم قرار داشت برخورد کردم، شدت برخورد زیاد بود ، جوری که صدای مهیبی تمام سالن را پر کرد !

من خیلی ترسیدم برای همین بی پا، پا به فرار گذاشتم ! و پشت در ساختمان پنهان شدم.

ظاهرا سطل زباله خیلی دردش آمده و غصه دار و همچنین عصبانی شده بود :( (کاش بداند من عمدا او را به زمین نینداخته ام...)

آن روز خیلی به من سخت گذشت و همه اش بابت سطل زباله ناراحت بودم :((

از آن روز به بعد هر بار که از راهرو می گذشتم سطل زباله با تنفر(یعنی :نهایت بیزاری) تمام به من نگاه میکرد ...

ظاهرا هر بار که مرا می دید خاطره ی آن روز برایش زنده می شد و داغ دلش را بدجوری تازه می کرد!

دیگر تحملم داشت به سر می رسید، قصد داشتم بروم و بابت آن روز از سطل زباله معذرت خواهی کنم و بگویم که حادثه ی آن روز کاملا اتفاقی بوده است .

برای همین به پایین رفتم دور سطل زباله کلی شلوغ شده بود ...

با هیجان از پله ها پایین آمدم و به سمت سطل زباله خیز برداشتم تا او را محکم در آغوش بگیرم و ببوسمش که ناگهان نمی دانم روی چه چیزی قدم گذاشتم که تا پایین راه پله ها سُر خوردم ...

پایین پله ها با وضع بسیار مضحکی افتاده بودم و کلی کج و کوله شده بودم (همراه با درد بسیار و فراوان :( )

که صدای خنده های ریز ریزِ سطل زباله مرا به خود آورد ...

کلی دلم گرفت ...

کارِ خودِ سطل زباله بود ...

:((


تاريخ سه شنبه 20 دی1390سـاعت 18:5 نويسنده موجود نفهم| |


سلام دوستان عزیز !

شرمنده ام بابت این غیبت کمی تا قسمتی طولانی ...

از آنجایی که من شدیدا در پی فهمیدن و دانستن بوده ام مجال نوشتن هم نداشتم .

25ساعته در حال خواندن و فهمیدن (بلـــــه تعجــــب نــــکنـــــید) ...

سخت است دیگر ... حتما به من حق می دهید !

نمی دانید که دلم چقدر برای اینجا و شما تنگ شده بود :((

جدی می گویم !!!

در این مدت کمی فهمیده تر شدم و چیزهای زیادی آموخته ام !

اما از آنجایی که جهان عظیم تر از آن است که ما می پنداریم ، هنوز چیزهای زیادی برای فهمیدن،درک کردن،

یاد گرفتن و آموختن است ، پس من هنوز همان موجود نفهم باقی مانده ام ...

حتی گاهی نفهم بودن هم عالمی دارد برای خودش ...

قول می دهم دیگر از آمدن به اینجا و سر زدن به شما غافل نشوم :)

دوستدار همیشگی شما :

ژلاتینی (موجود نفهم)


تاريخ دوشنبه 5 دی1390سـاعت 0:37 نويسنده موجود نفهم| |

گاهی دل من هم می گیرد از این اتاق درهم و برهم . از این موجوداتی که ادعا دارند حرفت را می فهمندو اما هیچ کاری برای دلتنگی ات انجام نمی دهند .

تنها سری تکان می دهند و می گویند : "طفلکی خیلی نفهم است ..."

خیلی وقت ها بود از نفهم بودن خودم عصبانی می شدم ، درحالی که همان بهتر که من نفهم باقی بمانم تا ...

نمی دانم چرا مدتی است که گوش های نداشته ام صدا می دهند و سرم سنگین شده ! ظاهرن سرم به تنم زیادی شده D:

دلم از این هم خیلی گرفته است...

چرا نمی شود دل را دید؟! کاش دلم را ببینم و گره اش را باز کنم تا اینقدر نگیرد این دل بی ادب !!!

این روز ها حوصله ام خیلی سر می رود ، مانند شیری که سر میرود و روی شعله اجاق گاز می ریزد ...

یا لیوانی که پرشده اما هنوز در آن آب میریزند!!

کاش هیچ وقت از آسمان نمی پرسیدم دلتنگی چه جوری است ...



تاريخ چهارشنبه 13 مهر1390سـاعت 11:57 نويسنده موجود نفهم| |

چند روزی قبل از تمام شدن تابستان ، هم اتاقی ام سرکار خانم دوشیزه  ماده مونث بانو عروسک (این القاب را به خانم ها نسبت می دهند تازه یاد گرفتم ) به من گفت که چرا من به مدرسه نمی روم تا دیگر موجود نفهم نباشم ! 

یعنی اگر من واقعا  به مدرسه بروم دیگر نفهم نیستم ؟!

چقدر خوب عالی ! :)

بعد هم من کلی دلم مدرسه خواست :( و با خودم فکر اندیشه تفکر کردم که چگونه ولی آخه  اما چطور باید به مدرسه بروم ؟ 

بعد همینطوری که من در خودم بودم تمام ساکنین اتاقی که من در آن زندگی می کردم یعنی : (دیگر القاب هایشان را نمی گویم ) عروسک - توپ - قالیچه - پرده پنجره - همه ی صندلی ها - کمد چوبی - جالباسی - قاب عکسو میخ ها و تمام موجود اشیاء دیگر بعلاوه گردو غبار فراوان اتاق که هنوز نمی دانم چی هستند دست به دست هم دادند تا من به مدرسه بروم !

از میز کهنه تحریر چیزهایی مثل دفتر مداد پاککن و تراش و ... قرض گرفتن و داخل کیفی طلایی که کلی گل و زنجیر از آن آویزان بود ریختند .

حالا فقط منتظر این بودند که صبح بشود و من به  همراهی توپ عزیز به مدرسه بروم .

صبح شد رفتم به مدرسه ...

ظهر شد برگشتم به خانه ...

صبح شد رفتم مدرسه ...

ظهر شد برگشتم به خانه ...

صبح شد رفتم مدرسه ...

ظهر شد برگشتم به خانه ...

...

آخر سال تحصیلی بعد از کلی تعطیلات میان سال 

موجود نفهمتر : آج جون تابســـــــتــــــــون D:

تاريخ یکشنبه 3 مهر1390سـاعت 12:57 نويسنده موجود نفهم| |

 

این روز ها آدم ها خیلی عجیب شده اند !!!

با اینکه شخصا از نزدیک با آدمها زندگی نکردم اما می توانم در کمال ناباوری بفهمم که این انسانها کمی، یا بهتر است بگویم در بسیاری از مسائل افراط و تفریط می کنند .

به خاطر دارم که "پسر خانواده ی خانه  بقلی ام"  وقتی گرسنه بود یک قابلمه غذا می خورد و با اینکه همش می گفت : "وای دلـــــــــم . . .ترکیــــــــــــدم ..." باز هم به خوردن ادامه می داد !!!!!!!

یا برعکس آن ، "آقای خانواده ی آن یکی خانه بقلی ام " که همیشه با آنکه به قول خودش حساب بانکی اش پر از کاغذ های رنگی و خوشگل بود ، در پوشیدن و تفریح کردن و حتی خوردن تفریط می کرد !!!

حتی کم می خورد و با لباس کهنه سر می کرد و نمی دانم چرا به آرایشگاه نمی رفت تا موهای بسیار زیاد صورتش را بردارد تا زیبا شود !

و همش می گفت : "افراط و زیاده مصرف کردن خوب نیست! و گناه دارد !!!! و دینش این کار را منع کرده و حرام دانسته ...."

و به خانواده اش کلی سخت می گرفت و هی کلمات قلمبه سلمبه (این واژه را از خودش یاد گرفتم ) که نه تنها من، بلکه خودش هم معنایش را نمی دانست ، سر هم می کرد !

من که چیز زیادی از این کارها و رفتارها نفهمیدم ،  شما چی ؟؟؟؟؟ 

 


 

تاريخ دوشنبه 7 شهریور1390سـاعت 1:33 نويسنده موجود نفهم| |

خیلی دلم گرفته بود ...

از تنهایی ...

برای همین با تنها شی جانداری که در نزدیکی ام بود " البته لازم به ذکر است که ، از نظر من تمام اشیاء جاندار می باشند : ) "

که یک عروسک کوکی بود شروع کردم به درد و دل ...

از بی محلی پله های خانه تا سفت بودن بالش و سرد بودن بیش از حد یخ ...

نمی دانم آخر انسان ها چگونه همه ی این هارا تحمل می کنند و با این حال ، هنوز به زندگی ادامه می دهند !

برای من که خیلی سخت است : (

بعد از اینکه حسابی با او دردودل کردم ، احساس بهتری داشتم ...

برای همین تصمیم گرفتم که کمی با توپ بازی کنم .

وقتی قصد داشتم از پله ها پایین بروم ، به محض اینکه از چهار چوب در بیرون رفتم ، به شدت پله با من برخورد کرد !

به این صورت که یخی که کف زمین بود باعث شد من سُر بخورم و پله ها هم از خجالتم در آمدند !

من ماندم و یک بدن له و لورده ....

تصور می کنم عروسک نتوانست جلوی خودش را بگیرد و ....


تاريخ جمعه 7 مرداد1390سـاعت 16:29 نويسنده موجود نفهم| |


وقتی به گذشته بر می گردم، خیلی حسرت می خورم : (

دلم به حال خودم می سوزد ...

با خودم می گویم کاش مغزی داشتم و قلبی ...

اما نمی دانم کدامشان بهتر است !

اگر شما فقط می توانستید یکی از این دو را داشته باشید ، انتخاب شما کدام یکی بود ؟؟؟


تاريخ چهارشنبه 22 تیر1390سـاعت 23:3 نويسنده موجود نفهم| |

MisS-A